ناهید شمسی - مشاوره نی نی سوال رفتن به مطلب

ناهید شمسی

کاربر
  • تعداد ارسال ها

    290
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

43 Excellent

درباره ناهید شمسی

  • درجه
    عضو پیشرفته
  • تاریخ تولد 7 مهر 1367

اطلاعات عمومی

  • درباره ما
    سایت خوبیه
  1. مرسی دکتر آب بهش دادم بیشتر تو این چند روز خوب بود خدا رو شکر
  2. اوایل یه مشت داروی عطاری می ریخت توی غذاهام ک مثلا من حامله شم بعد ک میگفتم بهش خودش و دختر لعنتیش می خندیدن ک ا.... فهمیدی فکر کردن من خرم هی طعنه و کنایه می زدن میومد خونم وسایلم رو جا ب جا می کرد وقتی نباشم میان خونم همه تقصیر شوهرم هست ک بهشون رو داده ک کلید داده بهشون اصلا دلم نمیخواد به متین دست بزنن اصلا
  3. خیلی ناراحتم به من گفت ناشکر چرا چون داشت تو زندگی خواهر من ک اصلا ربطی ب اون نداره دخالت می کرد این کلمه همینجور تو ذهن من می ره و میاد خدا خودش می دونه من عاشق متینم از شوهرم بیشتر دوسش دارم چون متین ۸ ماه با من بود باهاش خرف می زدم با نت هر جا رفتم اومد سختی کشیدم درد کشیدم گریه کردم تا دنیا اومد تا شد ۷ ماهش چرا بهم بگه ناشکر به اون چ ربطی داره خواهر من ک ۱ ماهه ازدواج کرده بجه می خواد یا ن چرا چون تو یه داهات دنیا اومده و بزرگ شده ک همه ب زندگی هم کار دارن زن اگر شب حجله حامله نشد نازا هست چون دخترش بعد از ۷ سال زندگی بچه نداره به من بگه ناشکر متنفرم ازش وای چقد حالم بده امشب دلم می خواد بمیرم کاش دوباره عصر میشد من متین رو دعوا نمی کردم حالا هر کاری کنم نمی شه دل کوچیکش شکست و گریه کرد
  4. پسره ... وقتی به زور وادارش می کنن به کاری ک دوس نداره قاطی می کنم بیشتر هم خودم بغل می کنم نمیدم بهشون زورم میگیره بچه اگر عزیزه مادر هم باید باشه من خیلی زایمانم سخت بود تا مدتها درگیر بودم بعدش وقتی بستری میشدم برا فشار یا چیزای دیگه میرفتم خونم کل یخچال رو تمیز می کردن بعد از ۱ ماه ک برگشتم خونه دیدم انقد کثیفه گلدونام همه خراب بودن همه جا گل ریخته بود میگفت کلید ن داشتیم بیایم تمیز کنیم پیام میداد متین چطورن من جوابش ن میدادم یا وقتی ۲۸ هفته بودم گفتن باید سزارین کنی هی زنگ می زد وای بچو یبار نگفت خودت تو تماسها بلاکش کردم یبار تو بیمارستان بودم گفتم متین خوبه مامانش خوب نیست کسی احوالشن می پرسه ن زنگ بزن ن پیام بده میومد خونم تا ۴۰ روز پدرم در آورد آخر اقد اخم کردم تا رفت من تا میومدم غذا بخورم بچه بیدار میشد منم نمی خوردم وقتی میدید خوابه میخواستم چیزی بخورم میرفت سر گهواره بیدارش می کرد آخ اگر بخوام بگم بخدا اشک سنگ در میاد ک تو ۳ سال اینا من رو از چی به چی رسوندن
  5. اول ک بعد از فرنی سریع نده ترش میکنه بریز تو شیشه بده دست خودش شاید بخوره
  6. اون بالاسری خودش داره می بینه صبرم زیاده گاهی وقتا... خدا رو شکر همین بچه ریز رو خودم تنها بزرگ کردم بدون اینکه کمک بگیرم ازشون من دور از خانوادم زندگی می کنم یه شهر دیگه هستم همه فامیلی شوهرم پیشش ولی من خودم تنهام الان ک خوب شده اوایل هر کدومشون بخاطر اینکه نتونسته بودن دختر ترشیده هاشو بندازن ب شوهرم یه متلکایی می نداختن خدا رو شکر که یه زبون درازی دارم داییش ک قهر کرده بود ? خواهر شوهرم پشت سرم ادام رو در میآورد اون کوچکتر می گفت فلانی این کارو کرد لو میداد هر چی تو خونه من بود اونا می خواستن یا اکر نمیشد میگفتن چه زشته هر چی میشد کل فامیل و همسایه ها خبر داشتن والا ناراحتی اعصاب پیدا کردم از دست قوم اظالمین
  7. سونوهایی ک می رفتم ۳ هفته وزن رو بیشتر از سن حاملگیم نشون میداد هم زایمان زودرس بودم هم مسمومیت حاملگی داشتم کلا پروندم مادر پرخطر بود والا وقتی هم زایمان کردم نه باهام رو بوسی کردن ن هیچی فقط هی می گفت روم سیاه چقد ریزه روت سیاه که سیاه به درک بجای شکر کردنشان بود ک بچه سالم هست و دستگاه نرفت نمی بخشمشون? عزیزم ۴۰ سالگی بچه گیرش اومده زنگوله داره
  8. عزیزم بارداری اول شما درست متوجه حرکات جنین نمیشی تا مدتی مخصوصا اگر جفت یکم اذیت کنه و مثلا پایین باشه یا قدامی باشه اینجور موقع ها دیرتر از حد نرمال حس میشه حرکاتش بذار بخوابه همونجا انقد بی هوا لگد بزنه تو شکم و پهلوت که بگی چشه یه روز ورجه دوره داره یه روز می بینی تحویلت نمی گیره یه روز ۴ زانو میشه یه روز پاهاش دراز می کنه یه روز لجش میگیره ازت با آرنجش می زندت استرس نداشته باش مونده تا قلقلکت بده
  9. شما تا ۴ کیلو می تونی طبیعی زایمان کنی ب شرطی لگن مناسب باشه بچه بیاد تو لگن دهانه رحم به حد اندازه باز شده یه جونوری هم داریم میگه من بچه هام ۵ کیلو به بالا بودن اره ارواح عمه ی مبارکت بچه فیل می زاییدی فکر کرده من گاگولم و پشت گوشام مخملی هست میگه که مثلا ته من بسوزه که نمی سوزه متاسفانه فقط دهنم باز میشه و از خجالتش در میام اون جونور پلید و رذل کسی نیست به جز ننه محسنی ( مادر شوهرم ) می خواد بگه تو بچه مارمولک زاییدی چون ۲۸۰۰ وزنش بود و بسیار هم موذی و دروغ هست من ۳۴ هفته زایمان کردم ۲۸۰۰ بود پسرم تو که ۴۰ هفته به زور می کشیدنش بیرون عکسای یکی یکیش هم دیدم زشت چرکو بودن مچ پای لاغر انگار پای مرغ محلی
  10. باراد امروز خیلی حالم خرابه خیلی زیاد ? امروز متین رو دعوا کردم بدخواب شده بود گرفتم بغلم بخوابه محکم کوبید توی عینکم شد لنز تو چشمام ابروم هم زخمه دردم اومد عینکم افتاد زمین منم عصبانی شدم محکم تکونش دادم توی بغلم داد زدم چته چرا ایجور می کنی لُنج کرد گریه کرد کلی گریه کرد و ترسید هروقت عینکم رو بر می داشت می خندیدم می ذاشتم تا با انگشتای قشنگش کثیفش کنه یا وقتی بلند صداش می کردم میخندید ولی امروز ترسوندمش خیلی بدم من خیلی ? از عصر کلی گریه کردم هی چشمای ترسوش میاد تو نظرم چکار کنم حالا اصلا یادم نمیره شاید اگر شوهرم بود اینجور نمیشد بیشتر عصبانیتم بخاطر دیروز هست ک رفتم خونه مادر شوهر ذلیل شدم که با حرفش ناراحتم کرد جوابش دادم همون موقع ولی هنوز تاثیر حرفش رو اعصابمه با متین چه کنم توی روحیش اثر می ذاره ?
  11. اره همینجورن
  12. ?????? شورت حافظ
  13. چند بار بهش دادی معمولا اولش نمی‌خورن چیز جدید رو مقاومت می کنن ولی جند روز ک گذشت به طعم جدید عادت می کنن پسر من اوایل حریره هم نمی خورد انگار دلش هم می زد سوپ همینجور فرنی همینجور چند روز دادمش تا عادت کر ولس کته نرم هنوز ک هنوز گاهی درست می کنم نمی خوره
  14. فکر نمی کنم کوچکتر باشه همه همین اندازه ان
  15. زیره رو نمی دونم عزیزم ولی من اول رفتم براش چدن سرامیک گرفتم رو سیسمونی یکی دو بار توش درست کردم گذاشتمش کنار براش قابلمه مسی خریدم هر چی باشه این ضرر نداره دیگه
×